على اكبر سعيدى سيرجانى
مقدمه 23
وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى )
كبير جنت مكان و صوفيان مردم خوارش تعطيل نگردد ، شما را به اشتباه اندازد كه اين گزارشها مربوط به دوران قبل از تاريخ است ، نه صد و چند سال بعد از انقلاب كبير فرانسه و معاصر روزگارى كه در گوشهاى ديگر از جهان همهء نيروهاى دولتى و ملى صرف نجات جان انسانها مىشود و تسكين آلام دردمندان . شايد موضوع كميابى و گرانى نان توجهتان را به خود كشاند ، موضوعى كه هميشه در تاريخ اجتماعى و سياسى ما مسألهاى بوده است ، و شما به علت عمر نه چندان طولانيتان با آن آشنا نيستيد . مسألهاى كه خالق آن جناب صاحب ديوان است و حرص سيرى ناپذيرش . خان حاكم اهل محل است و صاحب املاك فراوان انشاء الله مشروع ، جنس نو و كهنهء زيادى دارد ، و براى اينكه به قيمتى بيشتر بفروشد هوس نرخگذارى به سرش مىزند ، و قيمتها بالا مىرود و محتكران هم به سنت الناس على دين ملوكهم رفتار مىكنند ، و مردم بجان مىآيند و زنها به فغان برمىخيزند ، و كار از دست جناب صاحب بيرون مىرود و مطابق شيوهء هميشگى حكام با حكم كاغذى به جنگ نايابى و گرانى مىرود كه " خبازان نان را يك من چهار عباسى بفروشند " ، و حال آنكه بروايت گزارشگر " گندم يك من بيست و پنج شاهى است " . نتيجهاش معلوم است اعتصاب خبازان و نايابى نان . ماجرا ادامه دارد تا روزى كه جناب حاكم سفرى به طهران مىكند و از بركت غيبتش وضع نان به حال عادى برمىگردد . اما سفر مرد به طهران خرج سنگينى برداشته است كه خوردههاى دو ساله را در پيشگاه مبارك ملوكانه قى كرده است و با اشتهايى صافتر از روز نخستين باز آمده . شرح اين قدوم ميمنت لزوم را از زبان گزارشگر بشنويد كه " چند روز قبل از ورود جناب صاحب ديوان نان فراوان و ارزان شده بود ، كه يك من دوازده شاهى عايد به خلق شد . پس از ورود معزى اليه يك مرتبه نان به حالت ششماه قبل رسيد . از قرار تحقيق گندم معيوب بسيارى جناب صاحبديوان در انبار داشتند ، به خبازان طرح دادند از قرار يك من نهصد دينار . . . " بقيهء داستان را در متن كتاب بخوانيد به شرط آنكه مواظب ريشهء پنهانى حوادث باشيد ، تا ببينيد مردم بجان آمده سرانجام پناهگاه واقعى خود را در سنگبار جور حاكمان حريص چگونه پيدا مىكنند ، و سيد روحانى از جان گذشتهاى چگونه قحطىزدگان بىرمق را به حركت مىآورد و خان محتكر از شهر مىگريزد تا سرانجام خون بىگناهان نان طلب بر خاك قساوت ريخته شود ، و پسر نوح به چارهجويى برخيزد ، و ديگ غضب قبلهء عالم جوشيدن گيرد و الدرم بلدرمش گوش قحطىزدگان را كر كند كه " به ارواح شاه مغفور و خاقان مبرور و شاه شهيد و به تاج و تخت خودم . . . تمام فارس را قتلعام فرموده ديارى از آنها باقى نمىگذاريم " . و اگر طمعورزى صاحب ديوان خشمگينتان كرد ، نگاهى بيفكنيد به دوران ركن الدوله و داستان ذغال و هيزم و تفاوت عمل دو آدميزاده از يك صنف و جماعت يكى در ميان ملت